خانه » سرگرمی » داستان کوتاه » داستان کوتاه واقعی کتک خوردن وینستون چرچیل در دوران مدرسه
بروز شده در 10 شهریور 1395 ساعت 11:38

داستان کوتاه واقعی کتک خوردن وینستون چرچیل در دوران مدرسه

داستان کوتاه واقعی کتک خوردن وینستون چرچیل در دوران مدرسه

وینستون چرچیل,کتک خوردن وینستون چرچیل,داستان کوتاه وینستون چرچیل

داستان کوتاه واقعی

داستان کوتاه واقعی کتک خوردن وینستون چرچیل در دوران مدرسه

چرچیل سیاستمدار انگلیسی در کتاب خاطرات خود می نویسد :

زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم.

داستان کوتاه واقعی کتک خوردن وینستون چرچیل در دوران مدرسه

وینستون چرچیل,کتک خوردن وینستون چرچیل,داستان کوتاه وینستون چرچیل

پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

چرچیل می نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی میتوانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند.

ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم.

داستان کوتاه واقعی کتک خوردن وینستون چرچیل در دوران مدرسه

وینستون چرچیل,کتک خوردن وینستون چرچیل,داستان کوتاه وینستون چرچیل

آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.

پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند.

روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند. دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!

داستان کوتاه واقعی کتک خوردن وینستون چرچیل در دوران مدرسه

داستان کوتاه واقعی کتک خوردن وینستون چرچیل در دوران مدرسه


به نظر شما این مطلب چند ستاره ارزش دارد ؟
امتیاز 4.67 ( 6 رای )

الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم